تبليغاتX
رحیم بیگ

نمایش چلیپا .

hhh

 که بر اساس اقتباس از رمان  هزار خورشید تابان نوشته ای خالد حسینی،در دانشگاه تهران به عنوان بخش عملی پایان نامه ای کارشناسی بر روی صحنه رفته بود، به عنوان پایان نا مه ای برتر در چهاردهمین جشنواره ای بین المللی تئاتر دانشگاهی ایران  راه یافت .

 

به تاریخ ۳۰/۲/۱۳۹۰ در پلاتوی مرکزی دانشگاه سینما تئاتر بر روی صحنه رفت..اجرای این نمایش که در دوسانس بود با استقبال خوبی  مخاطبان مواجه شد. خانم رخشان بنی اعتماد وآقای محمد معیری از کارگردانان مطرح سینمای ایران نیز در جمع تماشاگران حضورداشتند..

مسئولین پلاتوی مرکزی دانشگاه سینماتئاتر این نمایش را یکی از پر مخاطب ترین نمایش درطول برگزاری جشنواره در این سالن دانستند. این نمایش که به نویسندگی سارا صفالو و کارگردانی سمیع الله عطایی به روی صحنه رفت داستانی زندگی خانواده ای را در دوران جنگ های داخلی مجاهدین وطالبان در افغانستان را روایت می کند. آقای خالد حسینی در رمان هزار خورشید تابان بیشتر به تحت ستم قرار گرفتن زنان توسط مردان ونشان دادن مردی که با تمام ابزار وتوان هرنوع خشونت را بر علیه زنان روا میدارد وزنها به عنوان اصلی ترین قربانی در جامعه ای مرد سالار وجنگ زده ای افغانستان نشان داده میشود. خالد حسینی به عنوان نویسنده ای که در خارج از افغانستان (امریکا) زندگی میکند در اولین رمانش  "باد بادک باز"  موفقیت های چشمگیری را کسب کرد و شهرت جهانی پیدا نمود،طوری که بسیاری از مردم کشور های دیگر  (طبق شواهد) با این رمان با افغانستان و تعدد اقوام آن آشنایی پیدا نمودند. تا اینکه دومین رمان خالد حسینی  "هزار خورشید تابان "چاپ ومنتشر شد و به اعتبار کتاب اول خالد حسینی سیل عظیمی ازمخاطبان به استقبال  آن رفته و این اثر را به اندازه ای اثر اول ایشان موفق نخواندند. خالد حسینی را بسیاری از نویسندگان  ادبی افغانستانی به عنوان نویسنده ای افغانستانی نمیدانند وهمچنان آثار ایشان  نیز به دلیل نوشتن آن به زبان انگلیسی جزء آثار ادبی افغانستان به شمار نمیرود.

رمان هزار خورشید تابان، با توجه به تمام ظرافت ها ی ساختاری و پرداخت موضوعی  در یک چارچوب منظم  با فصل بندی های  خوب و از نظر تکنیک نوشتاری رمان اثر با ارزشی است . ولی در پرداخت شخصیت ها این اثر دارای نقطه ضعف های است که میشود روی آن بحث نمود. در این اثر ما با سه تا شخصیت ، رشید مردی خشن وچهل چند ساله ای که چند تا زنش را از دست داده وبچه اش هم در رود خانه کابل غرق شده.

مریم دختر  سیزده یا چهارده ساله ای که  از رابطه ای نا مشروع مادر خدمتکارش با یک اشراف هراتی بنام جلیل که صاحب سینمایی بزرگ در آن شهر می باشد متولد شده  ونام حرامی بر پیشانی اش نقش بسته است.که بعد از خود کشی مادرش ، توسط پدرش وزن های پدرش به عقد رشید که اختلاف سنی زیادی با مریم دارد در می آید و به کابل منتقل می شود.مریم چند باری که از رشید باردار میشود هیچ کدام از بچه هایش زنده نمی ماند،به همین دلیل رشید با او به خشونت رفتار میکند واورا مورد لت و کوب قرار میدهد.

لیلا دختری نازدانه و کوچک که در خانواده ای نسبتا مرفه و با سواد آن روزگار در همسایگی رشید زندگی میکند.که پدرش معلم است ولی مادرش بعد از اینکه پسرانش در رکاب احمد شاه مسعود کشته میشود،خودرا در اتاقش زندانی کرده و غصه ای آنهارا میخورد.لیلا دوست پسری دارد بنام طارق که به دلیل جنگ های شدید به خانواده اش به پاکستان مهاجرت میکنند..ولیلا از او حامله میشود.لیلا تمام خانواده ای خودرا توسط خمپاره ای که به خانه ای شان اصابت میکند ازدست میدهد،وخو د توسط رشید و مریم از زیر آوار بیرون آورده می شود. رشید با لیلا ازدواج میکند ودختر بچه ای که ازطارق حامله بود متولد میشود رشید دختر لیلا را به محل نگهداری اطفال بی سرپرست میبرد.لیلا از رشید باردار میشودوپسری به دنیا می آورد که رشید اورا خیلی دوست میدارد تا اینکه لیلا  و مریم از خشونت رشید به تنگ آمده وتصمیم به فرار میگیرند ولی دوباره دستگیر میشود و به خانه ای رشید بر می گردند وبا الا خره مریم رشید را به قتل میرساند ولیلا با بچه هایش و طارق به پاکستان میروند.

 در این اثر خالد حسینی به تمام جزئیات وگذشته ای شخصیت های زن به صورت بسیار دقیق می پردازد وآنهارا رشد میدهدوخواننده از زمان تولد با تمام زمینه های اجتماعی آنها آشنا میشوند وبا انها همراه میشوند...تا اینکه هردو گرفتاری مردی خشن وسیاه بنام رشید شده که زندگی را بر آنها سخت نموده و تلخ تر میسازد. وتنها بهانه ای خشونت  رشیدبچه نداشتن وادامه ای نسل است  اوبچه ای را می خواهد که فقط پسر باشد.برای همین وقتی دختر لیلا متولد میشود خشمش دوبرابر شده واورا به محل نگهداری کودکان بی سرپرست برده ولی بجای آن پسرش زلمای را با ناز و نعمت بزرگ میکند و....

خواننده در این رمان با گذشته ای رشید هیچ آشنایی پیدا نمیکند وتنها چیزی که از گذشته ای او میداند همان غرق شدن پسرش در رودخانه واینکه قبلا چند تا زن دیگر داشته است. ولی از نحوه زندگی کودکی رشید وخانواده ای او که درچی شرایط بزرگ شده هیچ چیزی نمیداند ونمیتواند با این شخصیت خودرا همراه نماید. بنا براین نا خود آگاه با شخصیت های زن همزاد پنداری میکند ومرد به عنوان سیاه ترین وبدترین شکل در ذهن مخاطب نمود پیدا میکند. درحالیکه بسیاری از رفتار های ما در بزرگسالی نشئات گرفته از برخورد ها و علت های کودکی ما است ،که ممکن است رشید خود نیز قربانی این ناهنجاری های اجتماعی وسیاسی بوده که در شکل گیری شخصیت او موءثر بوده است.نه فقط مرگ پسرش.. این موضوع وقضاوت یک طرفه ای خالد حسینی نسبت به نشان دادن مردان میتواند جای بحث و برسی داشته باشد. در نمایش چلیپا با برداشت آزاد که ازاین رمان داشته ایم سعی بر این شده است تا از دیدگاه متفاوت به این داستان پرداخته شده و گذشته ای برای رشید تداعی شده است که گویایی دلیلی برای خشونت رشید میباشد. درحیقت جنگ و بنیاد گرایی مذهبی ودینی باعث قربانی شدن نه تنها زنان بلکه مردان در سطح وسیع تر شده است.بچه های که هرکدام درشرایط نا بسامان جنگ وبنیاد گرایی های افراطی مذهب و..متولد ورشد میکنند نا خود آگاه تبدیل به هزاران رشید قصه خالد حسینی میشود نه فقط از دست دادن یک پسر که دراثر خالد حسینی روی آن مانور داده شده وتبدیل به یک رمان گزارش گونه ای شده که در فرهنگ غرب این نوع گزارش های خبری از اهمیت بالای برخوردار است... به نظر ما رشید نیز خود در کودکی قربانی ستم های بوده است و شخصیت او بر گرفته از فضای اجتماعی زمانش بوده که او در آن رشد کرده و خود در آخر نیز از دست یک قربانی قربانی میشود.. این نمایش با بازیگری مریم قلش خانی ، الهه بهادری ،مرتضی پور علی صابر وطیبه شجاعی به روی صحنه رفت ودر تلاش برای اجرای عمومی آن در یکی از سالن های تئاتر به مدت چند هفته می باشیم.

+ نوشته شده توسط سمیع الله در یکشنبه یکم خرداد 1390 و ساعت 5:16 بعد از ظهر |
پژوهشی در مورد ایین های نمایشی هزاره ها در افغانستان...
آیین ها ورسم رسومات جزء از موضوعات جدا نشدنی فرهنگ هر ملتی است که با آن سروکار دارند..که گاها به شکل اسطوره هاو کارناوال های بزرگ ،جشنها وعزاداری ها، مراسمهای  هرساله وهر ازگاهی تکرار می شود.که دربین هزاره ها نیز این رسم ورسومات رایج بوده و تا به حال کسی در این زمینه بصورت عمیق تحقیق وبررسی ننموده است.که در فرهنگ شفاهی مردم باقی و یا اکثرا به فراموشی سپرده شده است...
آنچه را که ما به عنوان آیین میشناسیم و به آن میپردازیم و همان رسم ورسومات ونوع برگزاری جشن ها وانجام دادن نوعی کار های که با عقاید ونوع زندگی اجتماعی فرهنگی سیاسی اقتصادی و...مردم به شکل مستقیم در ارتباط بوده وتبدیل به برگزاری عمل به اصطلاح ما، نمایشی میشود. به طور مثال در شب 14 ام ماه وقتی قرص ماه کامل می شود، نوعی  جشن که توسط دختران هزاره رایج بوده بنام جشن 14 پال برگزار میگردید.ویا نوعی رقص که در عروسی ها وجود داشته بنام رقص پشپو.ویا مراسم چله بری فرزندان که توسط مادر انجام میشود. ویا جشن برداشت محصول، آیین برگزاری دفن مردگان ،عقاید ونوع برگزار ی مراسم عزاداری..نمایش های مذهبی،رقص های محلی،نمایش های شادی آور وهر آن چیزی که هرساله در فرهنگ وباور های عامیانه مردم تکرار میشود وتبدیل به برگزاری نوعی جشن ویا مراسمی میشود..که درجای خودش دارای ارزش های هویتی وفرهنگی بوده.
که برای رسیدن به این هدف از روش تحقیق میدانی استفاده نموده ایم..بنا به دلیل وجود نداشتن منابع مکتوب در این زمینه...که بیشترین مخاطب اشخاص مسن وقدیمی هستند که گاها خود جزء برگزار کننده های اصلی این مراسمات بوده اند...
امیدوارم به یاری خداوند وشما دوستان بتوانیم به نتایج ارزشمندی برسیم
با تشکر
در زمینه عکس وفیلم ویا منبع ومطلب مکتوب را به این  ادرس ایمیل ارسال نمایید..
ویا
+ نوشته شده توسط سمیع الله در شنبه پانزدهم آبان 1389 و ساعت 5:51 بعد از ظهر |
امتحانات مان کنسل شد.اینروزا اصلا درس نمیخوانم...واقعا حسش نیست نمیدانم چه خواهد شد..؟

+ نوشته شده توسط سمیع الله در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 و ساعت 2:2 قبل از ظهر |
فقط میگم سلام.......

تا بعد.... 

+ نوشته شده توسط سمیع الله در دوشنبه هجدهم خرداد 1388 و ساعت 6:32 بعد از ظهر |
این دیگه واقعا قابل تحمل نیست...اینکه استاد که در زمینه ای درسی تخصص ندارد و بعد تدریس اون درس جبرا به او محول شود. چرا..؟ به خاطر اینکه استاد دیگری وجود ندارد...و این باعث میشود که تو دیگه سر اون کلاس حاضر نشی و رغبت برای رفتن سر اون کلاس را نداشته باشی..واگرسر کلاس هم بری شاید صد دفعه حسی پشیمانی که چرا این رشته را انتخاب کردی بهت دست بده...واقعا که..امروز دیگه حوصله ام سر رفت و برای لحظه ای احساس کردم که چرا امدم تئاتر...؟و اونم دلیلش بی محتوا بودن کلاسی است که مجبوری بخاطر غیبت هایت بری و گوش بدی...؟

+ نوشته شده توسط سمیع الله در دوشنبه یازدهم خرداد 1388 و ساعت 5:36 بعد از ظهر |
وجدان وذهن فردیگانه منبع خلاقیت درزندگی است ویا تنهاسرچشمه ای نیکی و بدی وکاشانه ای منحصر به فردارزشها است.

از کتاب رئالیسم وضدرئالیسم سیروس پرهام.

+ نوشته شده توسط سمیع الله در چهارشنبه ششم خرداد 1388 و ساعت 12:28 بعد از ظهر |
این روزاروزای خوبی است...جشنواره ای تئاتر دانشگاهی و...هرروزیکی دو تا کارمیبینیم.و ازدیدن بعضی هایشان لذت میبریم و از بعضی هایش هم خوشمان نمی آید.به هرحال جشنواره است و دستاورد های یکساله دانشجویان.کار های برتر انتخاب شدن و آمدن روی صحنه.کارای که انتخاب نشدن خیلی ها هم گذاشتن کنار و بی خیالش و خیلی ها هم به تمرین هایش ادامه دادن و منتظر جشنواره ای بعدی و یا اجرا در جایی دیگر...

آقایی .ع..اجرای کارشما کی است...؟مگه تو جشنواره قرارنبود شما هم باشین...؟

سئوالی است برای اکثر دوستان که میدانستن ما هم تو جشنواره امسال کار داریم واونم در بخش بین الملل..ومنم فقط میگم کار ما رد شد و  راه پیدانکردیم...

(آقایی .ع..درین جشنواره کشورهای فرانسه وآلمان.بلژیک.لهستان.و....شرکت میکنن و شمااز افغانستان......؟؟؟)

این حرف یک مسئول جشنواره بود و....

این در حالی بود که بازبین هادرمراحل بازبینی کار مارا برای بخش بین ا لملل جشنواره معرفی کردن.

به هر حال کار ما راه پیدا نکرد وما هم گذاشتیم به حساب کم کاری و مشکلات خودمان.ومقصراصلی خودم را دانستم.گرچند زیاد مهم نبود چون انگیزه مان را ازدست ندادیم و تمرین ها مان را ادامه دادیم و الان هم در مراحل پایانی کار مان هستیم که بزودی انشاله به روی صحنه خواهدرفت. اما آنچه که مراراجع به این مسئله بیشتر به فکر واداشت حرفا و شرط شروطای بود که این دوست مسئول مان جلوی پایم بعد از تایید بازبین ها گذاشت.نمیدانم که قصدش چی بود..؟وبرایم هنوز جای سئوال است.بعضی وقتا فکر میکنم که شاید اون بنده خدا درست گفته که من در کنار کشورهای فرانسه و.... ولی از اینطرف فکر میکنم که اگر در اون سطح نبودم پس رای بازبین ها چی...؟اونا هم درست تشخیص ندادن...؟ به هر حال جای سئوالش هنوز برایم باقی است

+ نوشته شده توسط سمیع الله در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 و ساعت 11:6 بعد از ظهر |
تا قیامت زنده باشد مکتب خونبار بابه//روشن و تابنده باشد پرتو انوار بابه.
هنوز  نوجوانی بیش نبودم که از رادیو بی بی سی شنیدم که  عبدالعلی مزاری رهبر حزب وحدت اسلامی افغانستان به دست طالبان کشته شد. این خبر شوک بزرگی بود که برای اولین بار در زندگی ام وارد شد.و احساس کردم که بی کس شدیم و تنها.غم عمیق سراسر وجودم را فرا گرفته بود بچه های همسن و سال من همه احساس رنگ شادی ازشان گرفته شده بود.برف از اسمان می بارید ودراحساس مان سفیدی برف نیزبه سیاهی تبدیل شده بود.حجم عظیم غم  ازدست دادن بابه درمیان زمستان سرد سال را هنوزبیاد دارم.یادم است که چند روز بعدش خبر دادن که پیکر شهدا رادر مکتب جرمتو غزنی اوردن.یادمه که ساعت 3 صبح به دیدار رهبر راه افتادیم.بعد از 4 ساعت پیاده روی به مقصد رسیدیم.اولین چیزی که  با آن مواجه شدیم سربازان گرسنه و بدون کفش جنرال شهید شفیع را دیدیم که در میان برف با پاهای بدون کفش روی برف ها از مردم استقبال میکردن تا مردم با رهبر شان وداع کنند.غریو وفریاد زنان  و مردان که در غم پدراشک میریختند در فضا طنین انداز بود.وبرف ها نیز ازشرم این جنایت بزرگ آب می شدند و به زمین جاری بودن.آسمان هم اشک میریخت.

من رهبر را دیدم...نه آن طوری که با ید میدیدم...من رهبر را دیدم. که به من می گفت این تاریخ ما است .فرزندم به هوش باشین که تاریخ ازمظلومیت شما دگر حرف نزند.من ابوذر را دیدم که پرچمش را به ما واگذار میکرد و میگفت که این امانت است که باید نگهداری شود واخلاصی و شهدای دیگری را دیدم که لبخند میزدند.

+ نوشته شده توسط سمیع الله در سه شنبه بیستم اسفند 1387 و ساعت 5:25 بعد از ظهر |
ساختمان مخروبه،شب :

جشن عروسی،چند زن ومرد مشغول خوش وبش وتعارفات مراسم عروسی...ناگهان جمعیت متوجه جنین کودکی می شوند که از سوراخ یکی از دیوارهای مخروبه پایین می افتد،جمعیت همگی وحشت میکنند...احمد با ترس ولرز شدیدجلو میرودومی خواهد به جنین دست بزند،همین که دستش را جلو می برد وبا تماس دست او صورت جنین مثل ماسک از صورتش جدا می شود.احمد ترسیده ودستش را عقب می کشدو جنین تکانی میخورد.....

از میان جمعیت زنی جوانی جلو می آید،با حالتی ترسیده ونگران...همین که چشمش به صورت جنین می افتدغش کرده و به زمین می افتد.....

داخل بازارقدیمی با دیوارهای کاه گلی.روز:

احمد در میان جمعیت داخل بازار،واز چند تا کوچه ای پیچ درپیچ به سرعت ردمی شودودریکی ازکوچه ها جلوی در خانه ای می ایستدومردد برای زدن در...پس از لحظه ای مکث درمیزند...کسی جواب نمی دهدچند بار محکمتر  میزند اما کسی در را باز نمی کند....در خانه های بغلی را میزند کسی جواب نمی دهد.ناگهان از آخر کوچه درب کهنه ای قدیمی چوبی باز می شود وپیره زنی از لای درنمایان میشود .

صدای پیر زن از ته کوچه : کسی اونجا نیست

احمد به طرف پیرزن میرود ومیخواهد از او چیزی بپرسد همینکه جلوی در پیرزن می رسد،پیرزن دررا می بندد واحمد پشت در می ماند.

صدای پیرزن از پشت در : کسی اونجا نیست

احمد : مادر....من... با صاحب این خانه کار داشتم.... نمیدانین کجان؟

صدای پیرزن از پشت در : کسی اونجا نیست...

احمد : نمی دانین کجا رفته اند...؟

صدای دری دیگر که بسته می شود از داخل حیاط شنیده می شود و همه جا سکوت  می شود....احمد این پا و آن پا می کند و از کوچه خارج می شود.

تپه ای برفی ،روز

زن جوانی که غش کرده بود،حالا با قنداق بچه ای در بغل از میان برفها به سختی بالا میرود. از دید زن از بالای تپه تعدادی  زیادی آدما به سرعت ووحشیانه به طرف پایین می آیند.و هرکدام چیزی مثل چوب وتناب، میله ،چکش و تبر و...در دست دارند. زن با دیدن آنها به عقب بر میگردد و وحشت زده پا به فرارمیگذارد واز شدت ترس چند بار میان برف ها غلت میخورد.ومردی با هیکلی قوی با چوب دستیی به دنبالش...

داخل بازارقدیمی وکوچه های پیچ درپیچ.

زن با سرعت وباترس و باقنداق بچه دربغل در میان جمعیت وهمان مسیر احمد را طی میکند وجلوی دری که احمد در زده بود، به شدت در میزند کسی درراباز نمی کند.در پیره زن از ته کوچه بازمی شود.ولی اینبار همان مرد هیکلی با چوب دستی اش بیرون می آید و به طرف زن هجوم می برد وبا چوب بر فرق زن می کوبد وزن نقش زمین میشود.ناگهان در باز میشود وپیره مردی جنازه ای زن را آرام به داخل خانه می کشد وصدای گریه ای نوزاد شنیده می شود.

+ نوشته شده توسط سمیع الله در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 و ساعت 11:45 قبل از ظهر |
 

این سوالی است که اکثرا در ذهن ما ادما همیشه ایجاد میشود که  ایا ما انسان ها به دنبال چه هستیم؟ و به کجا روانیم ؟ وسرانجام کار ما چیست؟ما انسانها از زمانیکه متولد میشویم تا زمانیکه میمیریم زندگی همواره شگفت انگیز بوده  است.چه درزمانیکه غار نشین بوده ایم وچه در عصر حاضر(مدرن) هرروز میبینیم که چگونه پدران٬ مادران و دوستان٬همسر و فرزندان ویا همه آدمهای که هرروز در گوشه و کنار جهان هرکدام چند روزی وجود دارند وهر کسی درین جا وظیفه ای را بردوش دارند ولی ناگهان ازبین میروند و بازماندگانش را در حسرت چند روزی قرار میدهند و بعد از چند روزی از یاد ها میرود و همه خاک میشود.و این میشود زندگی...زندگی که فقط ازان قطعه سنگی باقی میماند که برروی آن دوکلمه تاریخ تولد و تاریخ مرگ حک میشود و تمام.آیا زندگی ما آدما که این قدر برای آن رنج میکشیم و هر کاری  که ازدست مان بر اید انجام میدهیم برای نامیرایی و ابدیت است؟و آیااین ترس از مرگ است که یکی بنای عظیم را آباد میکند .و یکی مجسمه ای میسازد یکی شعر میسراید٬یکی جهانکشایی میکند ٬یکی به دنبال هستی به اعماق زمین  ومادیات میرود ویکی هم هستی را در ایده هایش جستجو میکند ٬عده ای هم برای هستی خودش دستش را بخون همنوعش (انسان دیگر)اغشته میکند٬عده ای هم ظلم میکند و عده ای هم ظلم را میپذیرد.و عده ای هم در گوشه ای عبادت خانه  هستی را در ذکر و سجود  می یابند.و عده ای هم هستی را در می خواری و لاءبا لاگری میجویند؟

ادامه دارد.....

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط سمیع الله در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 و ساعت 3:47 بعد از ظهر |