تبليغاتX
رحیم بیگ
امتحانات مان کنسل شد.اینروزا اصلا درس نمیخوانم...واقعا حسش نیست نمیدانم چه خواهد شد..؟

+ نوشته شده توسط سمیع الله در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 و ساعت 2:2 قبل از ظهر |
فقط میگم سلام.......

تا بعد.... 

+ نوشته شده توسط سمیع الله در دوشنبه هجدهم خرداد 1388 و ساعت 6:32 بعد از ظهر |
این دیگه واقعا قابل تحمل نیست...اینکه استاد که در زمینه ای درسی تخصص ندارد و بعد تدریس اون درس جبرا به او محول شود. چرا..؟ به خاطر اینکه استاد دیگری وجود ندارد...و این باعث میشود که تو دیگه سر اون کلاس حاضر نشی و رغبت برای رفتن سر اون کلاس را نداشته باشی..واگرسر کلاس هم بری شاید صد دفعه حسی پشیمانی که چرا این رشته را انتخاب کردی بهت دست بده...واقعا که..امروز دیگه حوصله ام سر رفت و برای لحظه ای احساس کردم که چرا امدم تئاتر...؟و اونم دلیلش بی محتوا بودن کلاسی است که مجبوری بخاطر غیبت هایت بری و گوش بدی...؟

+ نوشته شده توسط سمیع الله در دوشنبه یازدهم خرداد 1388 و ساعت 5:36 بعد از ظهر |
وجدان وذهن فردیگانه منبع خلاقیت درزندگی است ویا تنهاسرچشمه ای نیکی و بدی وکاشانه ای منحصر به فردارزشها است.

از کتاب رئالیسم وضدرئالیسم سیروس پرهام.

+ نوشته شده توسط سمیع الله در چهارشنبه ششم خرداد 1388 و ساعت 12:28 بعد از ظهر |
این روزاروزای خوبی است...جشنواره ای تئاتر دانشگاهی و...هرروزیکی دو تا کارمیبینیم.و ازدیدن بعضی هایشان لذت میبریم و از بعضی هایش هم خوشمان نمی آید.به هرحال جشنواره است و دستاورد های یکساله دانشجویان.کار های برتر انتخاب شدن و آمدن روی صحنه.کارای که انتخاب نشدن خیلی ها هم گذاشتن کنار و بی خیالش و خیلی ها هم به تمرین هایش ادامه دادن و منتظر جشنواره ای بعدی و یا اجرا در جایی دیگر...

آقایی .ع..اجرای کارشما کی است...؟مگه تو جشنواره قرارنبود شما هم باشین...؟

سئوالی است برای اکثر دوستان که میدانستن ما هم تو جشنواره امسال کار داریم واونم در بخش بین الملل..ومنم فقط میگم کار ما رد شد و  راه پیدانکردیم...

(آقایی .ع..درین جشنواره کشورهای فرانسه وآلمان.بلژیک.لهستان.و....شرکت میکنن و شمااز افغانستان......؟؟؟)

این حرف یک مسئول جشنواره بود و....

این در حالی بود که بازبین هادرمراحل بازبینی کار مارا برای بخش بین ا لملل جشنواره معرفی کردن.

به هر حال کار ما راه پیدا نکرد وما هم گذاشتیم به حساب کم کاری و مشکلات خودمان.ومقصراصلی خودم را دانستم.گرچند زیاد مهم نبود چون انگیزه مان را ازدست ندادیم و تمرین ها مان را ادامه دادیم و الان هم در مراحل پایانی کار مان هستیم که بزودی انشاله به روی صحنه خواهدرفت. اما آنچه که مراراجع به این مسئله بیشتر به فکر واداشت حرفا و شرط شروطای بود که این دوست مسئول مان جلوی پایم بعد از تایید بازبین ها گذاشت.نمیدانم که قصدش چی بود..؟وبرایم هنوز جای سئوال است.بعضی وقتا فکر میکنم که شاید اون بنده خدا درست گفته که من در کنار کشورهای فرانسه و.... ولی از اینطرف فکر میکنم که اگر در اون سطح نبودم پس رای بازبین ها چی...؟اونا هم درست تشخیص ندادن...؟ به هر حال جای سئوالش هنوز برایم باقی است

+ نوشته شده توسط سمیع الله در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 و ساعت 11:6 بعد از ظهر |
تا قیامت زنده باشد مکتب خونبار بابه//روشن و تابنده باشد پرتو انوار بابه.
هنوز  نوجوانی بیش نبودم که از رادیو بی بی سی شنیدم که  عبدالعلی مزاری رهبر حزب وحدت اسلامی افغانستان به دست طالبان کشته شد. این خبر شوک بزرگی بود که برای اولین بار در زندگی ام وارد شد.و احساس کردم که بی کس شدیم و تنها.غم عمیق سراسر وجودم را فرا گرفته بود بچه های همسن و سال من همه احساس رنگ شادی ازشان گرفته شده بود.برف از اسمان می بارید ودراحساس مان سفیدی برف نیزبه سیاهی تبدیل شده بود.حجم عظیم غم  ازدست دادن بابه درمیان زمستان سرد سال را هنوزبیاد دارم.یادم است که چند روز بعدش خبر دادن که پیکر شهدا رادر مکتب جرمتو غزنی اوردن.یادمه که ساعت 3 صبح به دیدار رهبر راه افتادیم.بعد از 4 ساعت پیاده روی به مقصد رسیدیم.اولین چیزی که  با آن مواجه شدیم سربازان گرسنه و بدون کفش جنرال شهید شفیع را دیدیم که در میان برف با پاهای بدون کفش روی برف ها از مردم استقبال میکردن تا مردم با رهبر شان وداع کنند.غریو وفریاد زنان  و مردان که در غم پدراشک میریختند در فضا طنین انداز بود.وبرف ها نیز ازشرم این جنایت بزرگ آب می شدند و به زمین جاری بودن.آسمان هم اشک میریخت.

من رهبر را دیدم...نه آن طوری که با ید میدیدم...من رهبر را دیدم. که به من می گفت این تاریخ ما است .فرزندم به هوش باشین که تاریخ ازمظلومیت شما دگر حرف نزند.من ابوذر را دیدم که پرچمش را به ما واگذار میکرد و میگفت که این امانت است که باید نگهداری شود واخلاصی و شهدای دیگری را دیدم که لبخند میزدند.

+ نوشته شده توسط سمیع الله در سه شنبه بیستم اسفند 1387 و ساعت 5:25 بعد از ظهر |
ساختمان مخروبه،شب :

جشن عروسی،چند زن ومرد مشغول خوش وبش وتعارفات مراسم عروسی...ناگهان جمعیت متوجه جنین کودکی می شوند که از سوراخ یکی از دیوارهای مخروبه پایین می افتد،جمعیت همگی وحشت میکنند...احمد با ترس ولرز شدیدجلو میرودومی خواهد به جنین دست بزند،همین که دستش را جلو می برد وبا تماس دست او صورت جنین مثل ماسک از صورتش جدا می شود.احمد ترسیده ودستش را عقب می کشدو جنین تکانی میخورد.....

از میان جمعیت زنی جوانی جلو می آید،با حالتی ترسیده ونگران...همین که چشمش به صورت جنین می افتدغش کرده و به زمین می افتد.....

داخل بازارقدیمی با دیوارهای کاه گلی.روز:

احمد در میان جمعیت داخل بازار،واز چند تا کوچه ای پیچ درپیچ به سرعت ردمی شودودریکی ازکوچه ها جلوی در خانه ای می ایستدومردد برای زدن در...پس از لحظه ای مکث درمیزند...کسی جواب نمی دهدچند بار محکمتر  میزند اما کسی در را باز نمی کند....در خانه های بغلی را میزند کسی جواب نمی دهد.ناگهان از آخر کوچه درب کهنه ای قدیمی چوبی باز می شود وپیره زنی از لای درنمایان میشود .

صدای پیر زن از ته کوچه : کسی اونجا نیست

احمد به طرف پیرزن میرود ومیخواهد از او چیزی بپرسد همینکه جلوی در پیرزن می رسد،پیرزن دررا می بندد واحمد پشت در می ماند.

صدای پیرزن از پشت در : کسی اونجا نیست

احمد : مادر....من... با صاحب این خانه کار داشتم.... نمیدانین کجان؟

صدای پیرزن از پشت در : کسی اونجا نیست...

احمد : نمی دانین کجا رفته اند...؟

صدای دری دیگر که بسته می شود از داخل حیاط شنیده می شود و همه جا سکوت  می شود....احمد این پا و آن پا می کند و از کوچه خارج می شود.

تپه ای برفی ،روز

زن جوانی که غش کرده بود،حالا با قنداق بچه ای در بغل از میان برفها به سختی بالا میرود. از دید زن از بالای تپه تعدادی  زیادی آدما به سرعت ووحشیانه به طرف پایین می آیند.و هرکدام چیزی مثل چوب وتناب، میله ،چکش و تبر و...در دست دارند. زن با دیدن آنها به عقب بر میگردد و وحشت زده پا به فرارمیگذارد واز شدت ترس چند بار میان برف ها غلت میخورد.ومردی با هیکلی قوی با چوب دستیی به دنبالش...

داخل بازارقدیمی وکوچه های پیچ درپیچ.

زن با سرعت وباترس و باقنداق بچه دربغل در میان جمعیت وهمان مسیر احمد را طی میکند وجلوی دری که احمد در زده بود، به شدت در میزند کسی درراباز نمی کند.در پیره زن از ته کوچه بازمی شود.ولی اینبار همان مرد هیکلی با چوب دستی اش بیرون می آید و به طرف زن هجوم می برد وبا چوب بر فرق زن می کوبد وزن نقش زمین میشود.ناگهان در باز میشود وپیره مردی جنازه ای زن را آرام به داخل خانه می کشد وصدای گریه ای نوزاد شنیده می شود.

+ نوشته شده توسط سمیع الله در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 و ساعت 11:45 قبل از ظهر |
 

این سوالی است که اکثرا در ذهن ما ادما همیشه ایجاد میشود که  ایا ما انسان ها به دنبال چه هستیم؟ و به کجا روانیم ؟ وسرانجام کار ما چیست؟ما انسانها از زمانیکه متولد میشویم تا زمانیکه میمیریم زندگی همواره شگفت انگیز بوده  است.چه درزمانیکه غار نشین بوده ایم وچه در عصر حاضر(مدرن) هرروز میبینیم که چگونه پدران٬ مادران و دوستان٬همسر و فرزندان ویا همه آدمهای که هرروز در گوشه و کنار جهان هرکدام چند روزی وجود دارند وهر کسی درین جا وظیفه ای را بردوش دارند ولی ناگهان ازبین میروند و بازماندگانش را در حسرت چند روزی قرار میدهند و بعد از چند روزی از یاد ها میرود و همه خاک میشود.و این میشود زندگی...زندگی که فقط ازان قطعه سنگی باقی میماند که برروی آن دوکلمه تاریخ تولد و تاریخ مرگ حک میشود و تمام.آیا زندگی ما آدما که این قدر برای آن رنج میکشیم و هر کاری  که ازدست مان بر اید انجام میدهیم برای نامیرایی و ابدیت است؟و آیااین ترس از مرگ است که یکی بنای عظیم را آباد میکند .و یکی مجسمه ای میسازد یکی شعر میسراید٬یکی جهانکشایی میکند ٬یکی به دنبال هستی به اعماق زمین  ومادیات میرود ویکی هم هستی را در ایده هایش جستجو میکند ٬عده ای هم برای هستی خودش دستش را بخون همنوعش (انسان دیگر)اغشته میکند٬عده ای هم ظلم میکند و عده ای هم ظلم را میپذیرد.و عده ای هم در گوشه ای عبادت خانه  هستی را در ذکر و سجود  می یابند.و عده ای هم هستی را در می خواری و لاءبا لاگری میجویند؟

ادامه دارد.....

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط سمیع الله در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 و ساعت 3:47 بعد از ظهر |
به آسمان رفتم                                                 

تا خدا بیبینم                                                          

ندیدم

به زیر پایم نگریستم

سر به آسمان

هزاران خدا

در چشم

خدا خدا گویان دیدم

دریغ

چشم آن کافری که می جستم

ندیدم

+ نوشته شده توسط سمیع الله در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 و ساعت 2:53 بعد از ظهر |
سلام به همه دوستان که گهگاهی می آیند رحیم بیگ و با نظرات خوب شان مارا یاری میکنند.چند وقت بود وبلاگ تعطیل بود به دلیل مشغله های کاری و مسافرت که داشتم .بناءاعذر خواهی میکنم.انشاءالله که بتوانم در خدمت دوستان باشم ومنتظر قدوم های سبز شما با یک دنیا مهربانی خواهم بود .

به امید آبادی سرزمین مان افغانستان....

+ نوشته شده توسط سمیع الله در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 و ساعت 9:36 قبل از ظهر |